خرید بک لینک

 تو قسمت قبلی یاد گرفتیم چطوری نظر استاد رو عوض کنیم.

حالا میخوایم آموزش بدیم چطور اعتمادش رو جلب کنیم.

+استادایی که عضو شدن لطفن اینو نخونن.

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 12:22

 پاورپوینتی خواهم ساخت...

خواهمش ساخت به زور...

سِند خواهم کرد از این باند نحیف....

که در آن هیچ کسی نیست تواند در یاهو...مسنجر را ساین اوت کند...

...

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 12:07

 این هم هفته ی آخر...

واسه اونایی که وقت گرفته بودن.

برین بخونین.

 

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 31 ارديبهشت 1392 ساعت: 12:07

روزگاراني كه مرا به همراه انبازان و محبان فارماكولوجي درس ميدادندي ، ما را اصطلاحات و تعابيري گفتندي كه ما را بس دشوار بودي آموختنش...

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 24 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:59

سلام...قابل توجه بروبچ...این شازده پسر نشون داد پسرا هرچقد هم کم درس بخونن شاگرد اولن...

ایشون شاگرد ممتاز شدن.

 

راستی....از امروز دیگه استادمون هم تشریف فرما شدن...

این استاد با بقیه فرق داره...من آدم خود شیرینی نیستم...

واسه خوش آمد گویی یه مطلب در مورد استاد مینویسم....

برید ادامه مطلب.

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: شنبه 21 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:36

 از استاد اجازه گرفتم و دوباره رفتم بیمارستان.

میخواستم ببینم گروهای دیگه چطوری ان؟

خانوم تِیِ دسته دار(نمکدون) بود..با دوستش که سلطان دارو کشیدن بود...خانوم هاشمی و گاوچرون و دوستش و پینوکیو و پاندای کونگفو کار ....ناموسن هم بود!

فک میکردم گروهشون خیلی مزخرف باشه...ولی وقتی کارشون رو دیدم فهمیدم از دم پرتن همه!

اول صبح خانوم هاشمی رو دیدم که اتیکتش رو برعکس زده بود.

وقتی ما (دار و دسته ی جادوگر سیاه) تو بیمارستان بودیم همه میگفتن پرستارا هیچچی بلد نیستن دانشجوها سرشون میشه!

امروز که دارو دسته ی نمکدون اینا بودن میگفتن دانشجوها چیزی حالیشون نیس...پرستارا حالیشونه!

ساعاتی بعد...

گفتن تخت 22 و 26 پانسمانشون باید عوض بشه....پینوکیو اینا رفتن داخل...دیدن زخم زیر شلواره...به جای اینکه شلوار یارو رو در بیارن از درزش با قیچی بریدن تا کشش!

مث دامن مجلسی شده بود!!!!....وایییییییی.... انقد خندیدم که نگو...داشتم میمردم از خنده.

تو بخش جراحی قدم میزدم که فهمیدم گاوچرون و دوستش و پینوکیو نیستن...نگو رفته بودن رست!

بعد از اینکه اومدن یه کم صبر کردیم و کارا رو رسیدیم و دسته جمعی رفتیم رست...اون سه تا هم دوباره  اومدن رست...کوفتشون بشه.

(معلوم نیس استاد چطوری اینا رو تحمل میکنه.)

بعد از رست منو ناموسن رفتیم واسه تعویض پانسمان...ناموسن دستکش استریل دستش کرد(خیر سرش دستکش استریل بود!) پوشیدنش که اصن یه وعععععععضی ....بعد این که پوشید هم سطل زباله های عفونی رو جابه جا کرد و بعد شروع کرد به پانسمان!

خلاصه ، (....) به بیمارستان و مریضا!

جای دار و دسته ی جادوگر سیاه خالی...باید بودن و میدیدن.

واقعن ما بهترین گروهیم.به افتخار خودمون.

+البته عادیه...من تو هر گروهی باشم بهترین گروه میشه.مگه نه؟

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت: 18:12

 یکی تون یه کاری کرد اینجا...میخواستم بگم شوخیت خیییییییییییلی مسخره بود.

منم بیکار نمیشم.

منتظر باش.

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:41

 اینم واسه بقیه بچه ها که درخواست دادن مسخره شون بکنم.

حالا نمیدونم واقعن هم با جنبه ان یا میخوان اینطوری نشون بدن.

من کار خودمو میکنم به هر حال.

این سری هم اجازه دادن متنشون رو بقیه بخونن.

یه سری دیگه هم هستن که نوبت بهشون نرسید و مجبورن تا هفته های بعدی صبر کنن.

.

.

.

لیست این هفته:

آقای ناصری-آقای میرزایی-خانوم زمردی-خانوم نصیری-خانوم شاطری

لیست بچه های هفته ی بعد:

خانوم سلیمخانی-آقای هدایتی-آقای خلجی(وحید)-خانوم کامیاب

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ساعت: 21:31

بچه ها داشتن به رخیمی میگفتن واسمون یه چیزی بخره که بخوریم

اونم با نیش باز انگار نمیشنوه چی میگن سرش تو گوشیش بود

منم یه فکری به سرم زد....

گوشیمو ورداشتم و یه اس ام اس واسش فرستادم و توش نوشتم ما بستنی میخوایم!

شمارمو نداشت بخاطر همین پرسید کیه که اس زده؟

بچه ها که از همه چی بی خبر گفتن ما نمیدونیم منم به روی خودم نیاوردم

چن دیقه بعدش یه شماره ی ناشناس دیگه هم بهش زنگید(به جون خودم این یکی دیگه من نبودم!)

جف شماره ها رو خوند و بازم چیزی دسگیرش نشد

اون یکی شماره هه رو بیخیال شد و گفت این همراه اوله رو پیداش میکنم!

زنگید بهم و اومد صفحه ی گوشی همه رو نگاه کرد...به من که رسید قطع کردم...فک کردم فهمیده ولی نفهمیده بود(بس که گاگوله!)

دیدم دوباره میخواد زنگ بزنه...گوشیمو گذاشتم رو حالت پرواز!

یه صدایی از تو گوشیش اومد که میگف دستگاه مورد نظر خاموش میباشد!

گفت رقیه تویی؟

من گفتم نه گوشی من روشنه ایناهاش!

دیروز گفت ای *** (سه رقم آخر شمارم) گیرت میارم!

بعدش هدای فوضول گف من میدونم کیه...بعدشم من بیچاره رو لو داد

دید من دارم میگم من نیستم....گفت ایرانسله؟

رخیمی گف نه همراه اوله!

هدی گفت این ایرانسل داره...

 

هنوز سرکاره...

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 17 ارديبهشت 1392 ساعت: 21:06

تو این مطلب از دم همه ی با جنبه ها رو مسخره میکنم.

البته همشون اجازه دادن.

با تشکر از تک تکشون.

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: يکشنبه 8 ارديبهشت 1392 ساعت: 14:16

 این مطلب هم یه طوریه که میتونید خودتون هم اجرا کنید هم جز خاطرات ما حساب میشه.

البته از دو جهت داغه...هم اینکه واسه امروزه...هم اینکه واقعن داغه!

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: سه شنبه 3 ارديبهشت 1392 ساعت: 22:13

 ما مجانین را در دیاری که ساوه خوانندش عارفی به تدریس گماشته.....

بچه ها واسه خوندن بقیه باید عضو بشین.

برچسب: نویسنده: مکسی تاريخ: چهارشنبه 18 ارديبهشت 1392 ساعت: 17:43

صفحه بندی